X
تبلیغات
رایتل


حقیقت تلخ

تو گفتی گاوا می گن ما ، چه خوب شد رفتی و فهمیدم گاو نیستیم

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه، زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلندشد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه، در همان نقطه، مجدداً زمین خورد! دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یکبار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، بامردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه مسجد دوبار به زمین افتادید، از اینرو چراغ آوردم تابتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او فراوان تشکر کرد و هردو راهشان را بطرف مسجد ادامه دادند. همینکه به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست درخواست میکند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن بداخل مسجد خودداری میکند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار میکند و مجدداً همان جواب را میشنود. مرد اول سوال میکند که چرا او نمیخواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم.

مرد اول با شنیدن این جواب جاخورد. شیطان در ادامه گفت : تو را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردنت شدم. وقتی تو به خانه رفتی، خودت راتمیز کردی و براهت به مسجد برگشتی، خدا همه گناهانت را بخشید. من برای باردوم باعث زمین خوردنت شدم و حتی آنهم شما را تشویق به ماندن درخانه نکرد، بلکه بیشتر براه مسجد برگشتی. بخاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یکبار دیگر باعث زمین خوردنت شوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین سالم رسیدن تو را به مسجد ترجیح دادم.....

نوشته شده در 15 اسفند 1387ساعت 11:15 توسط احسان نظرات (7)|