X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


حقیقت تلخ

تو گفتی گاوا می گن ما ، چه خوب شد رفتی و فهمیدم گاو نیستیم

نوشته شده در 11 شهریور 1389ساعت 11:19 توسط احسان نظرات (8)|


ادامه مطلب
نوشته شده در 9 شهریور 1389ساعت 18:48 توسط احسان نظرات (1)|

نوشته شده در 9 شهریور 1389ساعت 18:41 توسط احسان نظرات (3)|


 

حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند


حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند





تک تک لباسهایتان را وارسی کنند



و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند





باز هم میتوانید...!!!

 

نوشته شده در 7 شهریور 1389ساعت 19:19 توسط احسان نظرات (6)|

نوشته شده در 27 اسفند 1388ساعت 17:36 توسط احسان نظرات (11)|

"من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!"

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

نوشته شده در 12 اسفند 1388ساعت 16:02 توسط احسان نظرات (8)|

 ماشاالله مهندسامونم با حالن .... 

 

نوشته شده در 24 بهمن 1388ساعت 23:25 توسط احسان نظرات (5)|

نوشته شده در 23 بهمن 1388ساعت 22:12 توسط احسان نظرات (1)|

نوشته شده در 20 مهر 1388ساعت 10:48 توسط احسان نظرات (11)|

 

چه کشکی، چه پشمی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم....
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

نوشته شده در 19 مهر 1388ساعت 17:17 توسط احسان|

قول داده بودم سیاسی آپ نکنم ولی اینو که دیدم کلی خاطره برام تازه شد !!! 

 

نوشته شده در 10 شهریور 1388ساعت 18:25 توسط احسان|

 

 

 

 

 

 

شیوه افطاری و سحری ایرانی ها !!! 

 

 

برای هر سلیقه ای یک گزینه !!! 

 

 

هی من بگم از خانمها استفاده ابزاری نکنید ... 

 

 

عکس لو رفته از مدرسه دخترانه ( این یکی حقیقتی تلخ واقعی !!!!) 

  

 

بی ربطه به بحثمون ولی خیلی باحاله !!!! 

 

 

نوشته شده در 9 شهریور 1388ساعت 20:32 توسط احسان نظرات (19)|

خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.  

 

   

خدایا وقتی دل گرفته و غمدار است..وقتی دوستان دشمنند..وقتی در همه ی راهها چاهی پنهان است..وقتی پایان دوست داشتن از یاد بردن شده است..و آسمان بالای سرت از دود دلها گرفته است..پس نومیدانه رو به سوی تو کرده ام..تا دستم بگیری و از این ظلمت رهایی ام بخشی..صدایم کن قبل از اینکه به انتها برسم.......

نوشته شده در 29 مرداد 1388ساعت 17:40 توسط احسان نظرات (15)|

 سلام از امروز به روند عادی وبلاگم برگشتم ... سیاست تعطیل !!! 

دوست عزیزم ، سلام / این که بعد از مدت ها دوباره بیایم و یکراست سر از اینجا دربیاورم البته معمایی است که در من مانده! / اینجا یک دوره ی کامل زندگی را خواندم / میان همین چند سطر کم پشت ، ضخامت واقعیت را لای پر قوی مجازی می شود دید! / تیغ و ابریشم! / یادم آمد چیزی نوشته ام قبلاً / "من جهانی کوچک هستم / با جمعیتی تنها / که در چمدان زندگی می کنند..." / عجیب کمی عادی است برای اینجا / جایی با خودآزاری لذیذ نوشتن / در جستجوی آن حس عزیز مبهم / فقط می ماند این که / کلمات ، نگاتیوهای تن نویسنده اند در آپارات متن / نور که بتابانی جهانِ نویسنده بر صفحه می گذرد / و کائنات دوباره زاده می شوند / شما بهترین راه را آمده اید دوست من / زیست و تنفس ، فریاد در جهان متن / یکسره شیرجه بزنید در عمق نوشته / درهم بریزید و خلق کنید از نو همه چیز را / حتی خدا در نوشته های تان از آن شمااست / همه ی هستی به فرمان شما هست می شود و فرو می ریزد / جهان در زبان شما اتفاق می افتد / رهایی در آن سوی متن نیست / آن سوی متن ، خدا ، دیگری است / همه چیز دو قدم این سوتر معطل کشف مانده / رهایی درون متن به انتظار آفرینش شما است / عصبیت ، پرخاش ، فحش و هرچیز دیگر ، آنجا به شما رهایی می بخشد که به رهایی بیاندیشید / پناه بر رویا! / باز هم می خوانمتان.

نوشته شده در 17 مرداد 1388ساعت 11:10 توسط احسان نظرات (15)|

سلام بعد از چند روز در آخر با کمک نظرات همه دوستان نتیجه کلی این کاریکاتور رو در 3 موضوع مختلف نتیجه گیری کردیم و البته با نظر شخصی خودم که عبارتند از :   

 

نکته اول : که شکی در اون نیست اینه که 27 سال از انقلاب گذشته در اون زمان یعنی در موقع پرش گوسفند 83 و اینکه اگر همین طوری به عقب برگردیم سال 57 به عدد 1 میرسیم ... البته این نتیجه گیری ناقصه ولی خوب می تونه هدف باشه ...

 

 

نکته دوم: با توجه به نظر سارا جان که به نظر من درسته ...

به نظر من کسی که رو تخت خوابیده همیشه قدرت رو در دست داشته یعنی ۲۷ سال خیالش راحت بوده. اما از سال ۸۳ به بعد با توجه به شرایط سیاسی اوضاع تغییر کرده ...

 

 

نکته سوم :  از جهت دیگه هم 27 خرداد 84 انتخابات دور اول ریاست جمهوری بود ....

البته به نظر من منظور کلی این بوده که اون مرد با خیال راحت 27 رو بغل کرده چون می دونه که همه چیز بعد از گذشت چهار سال باز هم به اول بر می گیرده .... یعنی دوباره همون وقایع 4 سال پیش ...و از طرفی هم میتوان به این موضوع ربط داد که 27 سال نظام در آرامش بوده بعد از سال 83 به بعد پایه ها متزلزل شده اند و این فرد داره سالها رو توی ذهنش به عقب بر میگردونه  یعنی به سالهای آرامش برای خودش ...

 

 

حالا می خواهم با کمک همه دوستان نتیجه کلی رو بگیریم هر کس یکی از این سه نکته رو که فکر می کنه درست تره رو در قسمت نظرات بگه تا بعد از نظر سنجی کلی ببینیم به نظر اکثریتکدام گزینه درست است ...

باتشکر - احسان

نوشته شده در 11 مرداد 1388ساعت 13:12 توسط احسان نظرات (15)|

سلام ...  

مرسی از همه دوستانی که در مورد کاریکاتور زیر نظر داده اند ... تا چند روز آینده نظر ها رو یکی کرده و انشاالله یک نتیجه میگیریم با کمک هم ... تا چند روز آینده ...

نوشته شده در 6 مرداد 1388ساعت 11:31 توسط احسان|

این طرح چند روز پیش در روزنامه همشهری منتشر شده بود.

من هر چقدر به مغزم فشار آوردم چیزی دستگیرم نشد. 

از دوستان خوش فکر تقاضای کمک دارم. 

 

نوشته شده در 30 تیر 1388ساعت 19:39 توسط احسان نظرات (48)|

 نمی دونم چرا همیشه عاشق این آهنگ بودم .... مخصوصا تو این حال و هوا ...  

ای وطن من تو رو می خوام
تو و مردمون خوبت
جنگل سبز شمالت
ساحله داغه جنوبت
روی ماسه های دریا
تو غروبای قشنگ و
توی رقصای محلّی

همه ی افسانه هایی
که تو ذهنم می درخشه
واسه من رستم دستان
هنوزم سوار رخشه

عطر چایی
نون تازه
لبی که به خنده بازه
همه ی دنیا می دونن
ایرونی مهمون نوازه

ای وطن من تو رو می خوام
تو و مردمون خوبت
جنگل سبز شمالت
ساحله داغه جنوبت


دیده بوسی ، سال تحویل
تنگ ماهی ، ظرف آجیل
هم بازی های قدیمی
گپ زدن با اهل فامیل

توی اون بوهای کاه گل
همه ی کبوترارو
عاشقای سرد به زیرو
کوچه های خاطراتو 


گل سرخ و سبزه و برف
رنگ پرچم قشنگت
ای وطن من تو رو می خوام
تو و مردم یه رنگت

نوشته شده در 27 تیر 1388ساعت 18:19 توسط احسان نظرات (9)|

 

 

 

 

 

خیابان کارگر

 

 

 

 

 

 

 


 
  
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

  

    

 

هموطنم اگر نظری داشتی در  پست پایین نظر بده ...

 

نوشته شده در 19 تیر 1388ساعت 11:28 توسط احسان|

سلام !!! بچه ها نمی دونید دیروز چه روز خوبی بود !!! 

دیروز دوباره من گشت ارشاد ندیدم !!! 

دیروز دوباره من گیر دادن به جوان ها رو ندیدم !!! 

دیروز دوباره من گیر دادن به صدای ضبط ماشین ها رو ندیدم!!! 

دیروز دوباره من بغض یه کودک رو پشت شیشه ساندویچی ندیدم !!! 

دیروز دوباره من زنی را بیکار کنار خیابان ندیدم !!! 

دیروز دوباره من فقر را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من فحشا را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من فریاد مردمم را برای آزادی ندیدم !!! 

دیروز دوباره من در چهره هموطنم خستگی را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من گدایی را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من غم را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من توهین به هموطنم را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من گرانی را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من سکوتی پر از حرف را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من خورشید را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من کاسه چه کنم چه کنم را ندیدم !!! 

دیروز دوباره من ... 

ولی دیروز دوباره من نفت را سر سفره مان دیدم !!! .... داشت یادم می رفت هاله نور را هم دیدم !!! .... ولی مردم کشورم را ندیدم ....  راستی کسی عینک فروشی خوبی دیده‌؟؟؟؟!!!!

نوشته شده در 14 تیر 1388ساعت 08:54 توسط احسان نظرات (28)|

  1    2    3    4  >>